تبليغاتX
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

حسادت می کنم به تو ...!
که آسان ...
که آسوده ...
فراموش میکنی !
اما ...
فراموش نمی شوی
مگر به مرگ !..
شاید هم ...
فراموش نمی شوی
حتی به مرگ ...!!

نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت 15:38 توسط nafas|

دلــــــــــــــــــمـــــــــــــــ

کـــه می گیرد . . . بــه خـــود وعده ی روزهای خوب را مــــی دهــــم...

از همــــــان روزهای خـــوبــــی کـــه
...
. . . ســالـــــهاســــــت، به امیــــــد رسیدنشــــــان،

تقـــــــــــویم را خطـــــ خطـــــی می کنمــــــــــــ.

نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 13:36 توسط nafas|

نمی شود دوستت نداشت


لجم هم که بگیرد از دستت


نهایتش این است که


دفتر چه ی خاطراتم


پر از فحش های عاشقانه می شود…

نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 13:7 توسط nafas|

نگـــــــران نباش، " حــــال مـــن خـــــــوب اســت "


بــزرگ شـــده ام ...


دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم ...!


آمـوختــه ام،


که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش " زندگیست "


آمــوختــه ام


که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشــــود . . .


راســــــتی،


دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...


" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " ... خــــــوبِ خــــوب

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 17:19 توسط nafas|

این تو نیستی


که مرا از یاد برده ای


این منم


که به یادم اجازه نمیدهم


حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند...


صحبت از فراموشی نیست....

صحبت از لیاقت است


.... ! "" دلم « سفر » می خواهد!

نه برای رسیدن به جایی


فقط به خاطر « رفتن »....!!!

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 12:16 توسط nafas|


لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی

 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

 

نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 21:17 توسط nafas|

بـــــــــــه کودک و دیــــوانـــه بــگویـــید


قــــدر خــــود بدانــــید....


که هیــــچ دنیایـــی زیـــباتـــر از دنیـــای شـــما نــیست!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت 21:52 توسط nafas|

از "تو" دلگیر نیستم از...از "دلم" دلگیرم...!
 
که نبودنت را صبورانه  تحمل می کند...
 
بی هیچ شکوه ای
.
.
.
.
.
نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24ساعت 18:7 توسط nafas|

بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان

چشم هایشان

دست هایشان

مهربان است ..كه دلت میخواهد

یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان

وقتی نامهربان میشود چگونه است

در نهایت حیرت تو

میبنی

مهربان تر میشوند انگار

بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی

پاسخ میدهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی
 
 
نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 17:12 توسط nafas|

در انتهای هر سفر


در آیینه


دار و ندار خویش را مرور می کنم :


این خاک تیره این زمین


پاپوش پای خسته ام !


این سقف کوتاه آسمان ،


سرپوش چشم بسته ام !


اما .. خدای دل !


در آخرین سفر


در آیینه به جز دو بیکرانه کران


به جز زمین و آسمان


چیزی نمانده است !


گم گشته ام ‚ کجا!


.....ندیده ای مرا..... ؟

نوشته شده در شنبه 1390/09/12ساعت 19:4 توسط nafas|


آخرين مطالب
» ...فراموش
» وعده
» عاشقانه
» حال من خوب است
» رفتن
» یـــــــــــــا نه...
» زیباتر...
» بی هیج شکوه ای...
» مهربان
» ندیده ای مرا...؟

Design By : Pichak